دو تا چیز توی زندگی من هست که برای من حکم این معجزه رو داره.... یکیش یه معجزه لطیف و تکرار شونده از جنس خداست که اسمش بهاره و یه مستی عجیبی به آدم میده و یکیش یه معجزه ی یگانه و دایمی که جلوی چشمای ما داره قد می کشه و او اون سپهر ماست.... هر دو شون اثر هنری استاد عشقن...
هر دوی اونا یه جورایی یه حس رو به ما میدن انگار خدا داره با اونا برامون علامت می فرسته و راه رو نشونمون می ده.....
بهار که می شه دل متلاطم می شه...انگار دنبال یه عشق بزرگ می گرده...
سپهر جان دومین بهار زندگیت رو بهت تبریک می گیم...
نوروز و بهار رو به شما که این متن رو می خونی تبریک می گیم و این شعر بهاری رو تقدیم می کنیم...
بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار
صوفى، از صومعه رو خيمه بزن بر گلزار
كه نه وقت است كه در خانه بخفتى بيكار
بلبلان، وقت گل آمد كه بنالند از شوق
نه كم از بلبل مستى تو، بنال اى هشيار
سيب را هر طرفى داده طبيعت رنگى
هم بدان گونه كه گلگونه كند روى، نگار
دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
نعمتت، بار خدايا، ز عدد بيرون است
شكر انعام تو هرگز نكند شكر گزار
فعلهايى كه زما ديدى و نپسنديدى
به خداوندى خود پرده بپوش اى ستار








