سلام به همه ی دوستای مجازی و واقعیه خوفم.
با تاخیر سال نو رو تبریک میگم به همگی.
این هفت سین سپهری تقدیم به همتون

خوب حالا بریم برسیم به جریانات و اتفاقات این چند وقت:
ما چند روز قبل عید به خاطر سفر کاری که برای بابا
یهویی پیش اومد مجبور شدیم بار و بندیل رو ببندیم بریم خونه ی عزیز جون و
پاتوق همیشگی. اتفاقا همچین بدم نبود چون خاله مرجان و یکتا هم اومده بودن و
جمعمون حسابی جمع بود و حسابی خوش میگذشت.

بابا جونمم قول داده بود با کلی سوغاتی های خوب خوب برگرده ((((:
خلاصه این شد که ما دیگه تا چند روز بعد از سال تحویل اونجا موندیم و
خوش گذروندیم دسته جمعی.البته بابا دو روز قبل عید برگشت و اونم به جمعمون
اضافه شد و سوغاتی ها هم گرفته شد و پسندیده شد.
بابا جونم بازم ملسی بابت همه ی چیزهای خوجلی که برام خریدی با تمام عشخت.
خاله مرجان اون روزا حسابی هوای منو داشت و تقریبا همه ی کارهای منو
انجام میداد و مامانم برای خودش حال میکرد و میرفت برای خوشگلاسیون و خرید.
واکسن شش ماهگی هم یکی از پروژه های من بود قبل از عید که به سلامتی گذشت.

آخ جون فعلا تا شش ماه راحتم از این واکسن درد آورررررررر.
خلاصه روز عید هم سر رسید و اولین نوروز من تو زندگی رقم خورد و منو وارد ماه هفتم زندگیم کرد.
امسال یه سین هم به جمع سین ها اضافه شده بود و هشت سین داشتیم ما.

روز دوم عید رفتیم خونه ی خاله مریم و روز سوم هم خونه ی خاله منا و روز چهارم هم زدیم به دل طبیعت.


روز بعد اومدیم خونمون تا بارو بندیل جدید رو ببندیم و برای سفر نیمه ی دوم عید راهی بشیم.
اول رفتیم برای من یه کالسکه و صندلی ماشین خوشگل موشگل گرفتیم تا تو سفر با امکانات کامل باشیم.
اینم من تو خواب ناز تو صندلیم:

بعدشم رفتیم دکتر برای چکاپ ماهانه.
از شب قبلش هم من یه ویروس مردم آزار اومده بود سراغم بدجور و ولم
نمیکرد.دائم سرفه می کردم و آب مماخم آویزون بود که آقای دکتر برام دارو
تجویز کرد.
از اونجا هم رفتیم سر قرار با یه تعدادی از مامان و نی نی های تاپیکمون.
از راست سپهر(خودم)/آوا جیگر/سام ناناز.
مامان پایا خان هم اومده بود منتهی بدون پایا.

به خاطر این مریضیه بد موقع مامان و بابایی تصمیم گرفتن یه روز سفرمون رو به تعویق بندازن تا من بهتر شم.
خلاصه روز 7 عید راهی سفر به سمت زادگاهی پدری و مادری شدیم.

روز بعد از رسیدن به خونه ی مامان بزرگشون اینا، حال من بدتر شد و چون تو
تعطیلات بود یه متخصص پیدا نشد که منو ببرن پیشش.بابایی هم اون روز برنامه
قربونی من رو میخواست پیاده کنه که ازچند وقت قبل نذر داشت. خلاصه از یه طرف
درگیر اون بود و از یه طرفم حواسش به من بود و استرش داشت. اینقدر اوضاع
درهم برهم شده بود و مامانم به خاطر من ناراحت بود که بابایی تصمیم گرفت
روز بعد برگردیم تهران تا منو پیش دکترم ببره دوباره.
بعد از قربونی من یه کم حالم بهتر شد و تونستم یه کم بخوابم و آروم بشم. همچنان داروهام رو هم به زور میخوردم.
دیگه بابایی که دید اوضاع بهتر شد از تصمیمش صرف نظر کرد و فردا صبحش به
اتفاق بابابزرگ و مامان بزرگ رفتیم اسفراین پیش قوم بابایی و دید و بازدید
عید رو به جا آوردیم از جمله عمو بزرگه و عمه وسطی.
دو روزی اونجا موندیم و من کم کم حالم رو بهبود بود خداروشکر.
بعدم برگشتیم دوباره خونه ی مامان بزرگ و خونه ی عمه ها رفتیم و دایی حمید.
جمعه هم به اتفاق پسرخاله(حسام)که به جمعمون اضافه شد راه افتادیم به سمت تهران.
بابایی یه هو تصمیم گرفت از جنگل گلستان برگرده و بهمون خوش بگذرونه بیشتر.
خیلی جاده با صفا و سرسبز بود و کلی حال داد بهمون.

نزدیک غروب رسیدیم ساری و بارون زیادی گرفت که دیگه رانندگی رو برای
بابا جونی سخت میکرد که همگی تصمیم گرفتیم یه هتل بگیریم و اون شب رواونجا
اتراق کنیم و فردا صبحم بریم دریا و بعد ناهار برگردیم تهران.
صبح از خواب پاشدیم و اتاق رو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت فرح آباد و دیدن دریا.

خیلی برام جالب بود صدای آب و دیدن دریا.
کلی عکس یادگاری هم گرفتم از اولین دیدارم با دریا.

این خاطره همیشه تو ذهنم ثبت میشه و به یادگار میمونه.
بعد از ناهار هم راه افتادیم به سمت تهران.

مستقیم رفتیم خونه ی عزیز جونی و تا 13 بدر اونجا بودیم.
13 بدر هم ناهار رو یه ماهی کبابی به خاطر هوای سرد توی خونه خوردیم و برای میوه و چای زدیم به طبیعت و 13 رو بدر کردیم(-:
شب هم برگشتیم خونمون تا بابا آماده شه فرداش بره سرکار که سر کار رفتن اون روز بابا هم با ماجرای من رفت تو خاطره ها.
صبح که بیدار شدم بعد از یه کم بازی با مامان یه هویی گذاشتم به جیغ و
گریه افشانی جوری که مامان که دید کاری از دستش برنمیاد زنگ زد به بابایی و
بابایی هم که صدای منو از پشت گوشی شنید دلش کباب شد و از وسط جلسه ی کاری
چست و چابک خودش رو رسوندو در کمال ناباوری من آروم شدم وانگار نه انگار که
همین چند دقیقه پیش داشتم هلاک میشدم از گریه.
بعد از ظهر هم منو بردن پیش دکترم که یه معاینه بشم که مامان بابا مطمئن بشن که من چیزیم نشده.
آقای دکتر هم در کمال خونسردی به مامانی و بابایی فرمود که این آقا سپهر
دلش برای باباش تنگ شده بوده و گریه میکردهههههههه.دیگه بابایی داشت تو دلش
قند آب میشد از حرف دکتر((((:
خلاصه با این تفاسیر بنده فهمیدم که تعطیلات یه زمانی هست و بابا دوباره
باید مثل سابق بره دنبال دلار تا منو و مامانی بتونیم به آرزوهامون رنگ
واقعیت ببخشیم.
راستی یادم رفت بگم من درست بعد از ورود به هفت ماهگی به تنهایی و بدون کمک میتونم بشینم و کلی از این بابت ذوق میکنم.
خیلی هم شیرین و خوشمزه شدم و تو دل برو.
خاطر خواه زیاد دارم و دل کندن ازم سختتتتتتت.سر بغل کردنم همچنان دعواست و روی زمین بند نمیشم.
دیگه اینکه برای رفتن به بغل مامان و بابام دستام روباز میکنم و ذوق زده میشم. خصوصا وقتی بابام از سر کار بر می گرده اینقدر ذوق می کنم و هیجان زده میشم و می خوام زودی بیاد و من رو بغل کنه...
نی نای هم میکنم گاهی تا آهنگ شاد میشه.(اینو خاله مریم یادم داده)
الان هم دیگه شکر خدا دوباره به زندگی سابقمون برگشتیم و روز از نو روزی از نو.

فعلا میریم تا گزارش بعدی دوست جونای مهربون.
یادتون نره حتما واسم نظر بذارین تا بعدانا که قدم بلند شد بخونمشون و بدونم که کیا من رو بیشتر تر دوست دالن.
قوووولللبوونه همه تون